تبلیغات
Starlight - باز باران
دوشنبه 10 فروردین 1388

باز باران

   نوشته شده توسط: مهدی    

 

                                                             باز باران

 

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا"

 

 


هادی
شنبه 22 فروردین 1388 11:07 ب.ظ
بعد از اینکه این مطلبو توی وبلاگتون خوندم از اونجایی که به شعر باران علاقه مند شدم نهایتا به این شعر قشنگ رسیدم که الان برای شما میذارم(البته بعد از یه کم بغض و از این حرفا):
---------------------------------------
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان


مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست


و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
هادی
جمعه 21 فروردین 1388 10:12 ب.ظ
همیشه بارون بهم یه حس خوب می داده. الان که این شعرو خوندم تموم حس های خوب رو یه جا دیدم دبستان - بارون - کودکی ... . اما خودمونیما بارونم بارون های قدیم الان که نا میاد راه بیفته بند اومده!
اینم یه شعر در مورد بارون:

آه ، باران
ریشه در اعماق اقیانوس ها دارد-شاید-

این گیسوی پریشان كرده

بید وحشی باران.

یا نه ، دریاست گویی ، واژگونه ، بر فراز شهر ،

شهر سوگواران.

*

هر زمانی كه فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش‌:

رنگ این شب های وحشت را

تواند شست آیا از دل یاران؟

*

چشم ها و چشمه ها خشك اند .

روشنشی ها محو در تاریكی دلتنگ ،

هم چنان كه نام ها در ننگ!



هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد.

آه باران ، ای امید جان بیداران!

بر پلیدی ها -كه ما عمری ست در گرداب آن غرقیم-

آیا ، چیره خواهی شد؟
افسون
شنبه 15 فروردین 1388 10:35 ق.ظ
سلام
امروز 15/1/88 هست که من وبلاگ شما را خوانده ام که یا این شعر مواجه شدم خیلی اتفاقی در این روز هم در یزد داره نم نم باران می باره خیلی این شعر چسبید خیلی به موقع بود یاد دوران کودکی در زیر باران بهاری واقعاً احساس خوبی هست آرزو می کنم هر جا هستید این حسی که من الان دارم واسه همه شما عزیران نیز ایجاد شود.
در دوردستها
چهارشنبه 12 فروردین 1388 11:49 ب.ظ
سلام

باید تشکرات ویژه بکنم بابت این پست

کلی حس نوستالژیک در ما به وجود آورد
ماری
سه شنبه 11 فروردین 1388 09:27 ق.ظ
اینجا تنهایم


تنهاتر از تنهایی

اینجا نه اینکه تو نیستی

اینجا من کورم، تو را نمی بینم
افسانه
سه شنبه 11 فروردین 1388 08:39 ق.ظ
شعر خاطره انگیزی بود.ایول...
بانوی فانوس به دست
دوشنبه 10 فروردین 1388 05:59 ب.ظ
یاد دوران کودکیم افتادم
mina
دوشنبه 10 فروردین 1388 01:06 ب.ظ
سلام ممنون که به من سر زدی . از دیدن سایتتون خیلی خوشم آمد . متنوع و جالب مینویسید . باید وقت بزارم متنهاتون رو کامل بخونم . اگر اجازه بدیدسایت شما رو لینک کنم
شاپرک
دوشنبه 10 فروردین 1388 12:48 ب.ظ
شعر محبوب دوران کودکی ....

مرسی از کامنت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.